نگران خونواده ( توبا) بودیم که نزدیکی های اردوگاه عنب
اونها رو هم پیدا کردیم نصرالدین ماشین داشت و بچه ها رو سوار کرده بود و داشتن می
رفتن وقتی ما رو دید خیلی اسرار کردن که حداقل پدرم باهاشون بره، ولی پدرم می
دونست که ماشین توانایی حمل اون همه سرنشین رو نداره سوار نشد. توافق کردیم که بچه
های خودش رو ببره و نزدیک چشمه (مله قوی) بزاره و برگرده دنبال ما.
پدرم گفت تا وقتی که اون بر می گرده پیاده میریم. اون شب
نمی دونم چرا انقدر به ( توبا) توجه می کردم می خواستم یه کپی از تصویرش رو توی
ذهنم نگه دارم. پیراهن سورمه ایی با گل های سفید و ژاکت زردی که روشون پوشیده بود
اون هم متوجه نگاه های من شد از ماشین پیاده شد و با سیگاری که تو دستش بود منو
بوسید بدون اختیار دستم رو دور گردنش حلقه کردم و بوسیدمش همینطور هنا و کوهسار
رو. نمی دونم شاید فهمیده بودیم که اون آخرین بوسه و بوسه خداحافظیه. همه احساس
کرده بودیم که اون آخرین دیدارمونه و بعدها واسه هم تبدیل به یه خاطره می شیم و
افراد خونواده از هم می پاشن.
از هم جدا شدیم و ما هم راه عنب رو پیش گرفتیم واسه ادامه
مسیر دو امید داشتیم اینکه ماشین برمیگرده و دوباره همه دور هم جمع می شیم و از
مرگ نجات پیدا می کنیم.
رسیدم جلو باغ های عنب صدای ناله های مردم توی اون شب به
آسمون هفتم رسید. احساس میکردیم داریم از روی مردم رد می شیم و راه می ریم. گاه به
گاه یه دست می یومد و دمپای شلوارتو می گرفت و فریاد می زد به دادم برسید.
مردم تلو تلو خور به سمت عنب می رفتن چن نفر هم از کنارمون
رد شدن گفتن نرید اونجا رو هم شیمیایی زدن. یک لحظه که روشنایی چراغ به زمین خورد
صدها جسد رو دیدیم که روی هم افتاده بودن که نصفشون مرده و نصف دیگه در حال جون
دادن وتنها صدای خرخری از گلوشون شنیده می شد. دلم یکدفعه ریخت یعنی خونواده (
توبا) چی به سرشون اومده بود که ناگهان پدرم فریاد زد(ڕۆڵە ڕۆ تووبا ڕۆ!) .